|
وبلاگ شخصي نيکنام عربشاهي |
داستان شروع وحی و اشكالات آن (1) (1) روايت عايشه عن عايشة ام المؤمنين: انها قالت اول ما ابتدئ به رسول الله (ص) من الوحی الرؤيا الصادقة تحئ مثل فلق الصبح، ثم حبب اليه الخلاء، فکان يخلوا بغار بحراء يتحنث فيه الليالي ذوات العدد قبل ان يرجع الی اهله ثم يرجع الي اهله فيتزود لمثلها، حتی جائه الحق، فاتاه فقال: يا محمد! انت رسول الله. قال رسول الله(ص): فجثوب لركبتي و انا قائم، ثم زحفت ترجف بوادري ثم دخلت علي خديجة فقلت: زمّلوني! زمّلوني! حتي ذهب عنّي الرَّوع ثم اتاني فقال: يا محمد! انت رسول الله. قال: فلقد هممت ان اطرح نفسي من حالق من جبل فتدّي لي حين هممت بذلك. فقال: يا محمد! انا جبرئيل و انت رسول الله. ثم قال: اقرء. قلت: ما اقرأ؟ قال: فاخذني فغتني ثلاث مرات حتي بلغ مني الجهد، ثم قال: «اِقرَأ بِاسمِ رَبّكَ الَّذي خَلَقَ» فقرأت، فاتيت خديجة فقلت: لقد اشفقت علي نفسي فاخبرتها خبري، فقالت: ابشر فوالله لايحزنك الله ابداً و والله انك لتصل الرحم و تصدق الحديث و تؤدي الامانة و تحمل الكل و تقري الضيف و تعين علي النوائب الحق، ثم انطلقت بي الي ورقة بن نوفل بن اسد، قالت: اسمع من اخيك فسألني فاخبرته خبري فقال: هذا الناموس الذي انزل علي موسي بن عمران ليتني فيها جَذَعٌ ليتني اكون حيّاً حين يخرجك قومك ، قلت: امُخرِجيَِ هم؟ قال: نعم، انّه لم يجيء رجل قطّ بما جئتَ به الاّ عُودِي و لئن ادركني يومك انصر نصراً ً ... [تاريخ طبري/ج2/ص46، صحيح بخاري/ج1/ص7 ، الطبقات/ج1/ص194] «در ابتداء، وحي به صورت رؤياهاي صادقه براي آن حضرت پديدار مي شد. اين رؤياها مانند سپيده دمان روشن بود. بعدها علاقه ي به تنهائي و عزلت و خلوت گزيني در ايشان پديدار گرديد. او شب هاي متعدد در غار حِراء به عبادت مي پرداخت، و هر چند يكبار به خانه و خانواده مي آمد، تا زاد و توشه ي خلوت خويش را تهيه كند، و پس از تهيه ي وسائل زندگي، ديگر بار به غار باز مي گشت. آنحضرت بدين ترتيب زندگاني مي كرد تا آن روز كه ناگهان با حق برخورد كرد. جبرئيل به نزد او آمد، و گفت: اي محمّد! تو رسول خدائي. پيامبر گفت: من ايستاده بودم، و به زانو در آمدم. اين ديدار در همين جا پايان يافت. بعد در حالي كه تمام بدنم به لرزه افتاده بود، حركت كرده، به خانه، نزد خديجه رفتم، و گفتم: مرا بپوشانيد! مرا بپوشانيد! مرا بپوشانيد! مدتي گذشت تا ترس و اضطراب اين برخورد ناگهاني برطرف شد. در اين هنگام بار ديگر جبرئيل بر من پديدار گشت، و گفت: اي محمد تو رسول خدائي. در آن لحظات تصميم قطعي گرفته بودم كه خويشتن را از يك بلندي كوهستاني به زير افكنم!! و درست هنگامي كه چنين قصدي داشتم، جبرئيل براي بار سوم بر من ظاهر شد و گفت: اي محمد! من جبرئيل هستم، و تو رسول خدائي. آن گاه گفت: بخوان. گفتم: چه بخوانم! او سه با مرا گرفت، و فشرد. آن قدر فشار سخت بود كه نزديك بود از پا درآيم. سپس گفت: «اِقرَء بِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ»: بخوان به نام پروردگار كه خلق فرمود. من خواندم. با تمام شدن اين ديدار ، به نزد خديجه آمده، گفتم: من سخت بر خويش ترسانم. سپس حوادث اتفاق افتاده را براي او بازگو كردم. خديجه گفت: بشارت باد تو را! به خدا سوگند، خدا تو را پست نخواهد كرد. تو صله ي رحم مي كني، و امين و راستگو هستي، امانت دار مي باشي، بار رنج مردم را به دوش مي كشي، و ياور ايشان هستي. پس از آن مرا به نزد وَرَقة بن نوفِل برده، بدو گفت: گوش به سخنان پسر برادرت بده. ورقه از من پرسيد: داستان چيست؟ من آنچه اتفاق افتاده بود، باز گفتم. ورقه گفت: اين ناموس است كه بر موسي بن عمران نازل مي شده. اي كاش من مي توانستم در اين نهضت(كه به دست تو بنياد مي شود) سهمي داشته باشم آنگاه كه قومت تو را اخراج ميكنند. رسول الله (ص) فرمود: آيا مرا اخراج خواهند كرد؟ گفت: آري، هرگز مردي چيزي مثل تو نياورد، مگر آنكه با او دشمني مي ورزند؛ اگردوران تو را درك كنم، ياري ات خواهم نمود. سپس، ورقه درنگي نكرد كه از دنيا رفت، و وحي به تاخير افتاد»
(2) روايت عبدالله بن شداد در اين روايت علت ترس پيامبر كه در روايت عايشه بدان اشاره شده است، روشن مي گردد. در اين روايت آمده است: « پيامبر بعد از اولين وحي كه در غار حراء بر او نازل شد، به نزد خديجه بازگشت. در خانه به خديجه گفت: «يا خديجه ما اراني الا قد عرض لي» اي خديجه من فكر مي كنم كه در اثر تماس جنيان به ديوانگي دچار شده ام. خديجه جواب مي دهد: نه، هرگز! به خدا سوگند، هيچگاه پروردگارت با تو چنين رفتار نمي كند.» [تاريخ طبري/ج 2 ص299]
(3) روايت عُبيد بن عُمير ليثي روايت عبيد بن عمير ليثي مفصل ترين روايتي است كه حوادثي كه در نخستين وحي بر پيامبر گذشته، بيان مي كند. «داستان وحي، با نزول جبرئيل برپيامبر آغاز مي شود. پيامبر هر سال يك ماه براي عبادت ، در حراء مجاورت اختيار مي كرد، و اين عادت در ميان قريش وجود داشت كه هر سال به چنين عبادتي مي پرداختند پيامبر هر ساله در اين ماه خاص به عبادت مشغول مي شد، و اگر فقيري به نزدش مي آمد او را سير مي كرد. آنگاه كه يك ماه پايان مي يافت، و دوران عبادت به اتمام مي رسيد پيامبر به مكه باز مي گشت، و در ابتداي ورود به مسجدالجرام مي رفت. هفت بار يا بيشتر طواف مي كرد، سپس به سوي خانه روانه مي شد. روزگار چنين مي گذشت، تا آن سال كه خداوند اراده فرمود كه او را مورد كرامت قرار داده، و لباس رسالت بر تن وي بپوشاند، و بدين وسيله بندگان خويش را مورد رحمت قرار دهد. اين حادثه در ماه رمضان اتفاق افتاد. پيامبر همانطور كه معمولش بود، براي مجاورت و عبادت به حراء رفته بود، و همراه وي خانواده اش نيز حضور داشتند! آن شب كه خداوند اراده داشت او را مورد اكرام خويش قرار دهد، و به رسالت برگزيند، جبرئيل به نزد او آمد. پيامبر گفت: او به نزد من آمد، و پرده اي از ديبا كه در آن نوشته اي وجود داشت به همراه آورده بود. من در آن لحظه به خواب بودم. به من گفت: بخوان. گفتم: نمي توانم بخوانم! او مرا گرفت، و سخت فشار داد تا آنجا كه احساس مرگ كردم. آنگاه رهايم ساخت. پس از آن گفت: بخوان. گفتم: چه بخوانم؟ و اين سخن را به خاطر آن گفتم كه ديگر بار گرفتار فشار شديد و مرگ آور نشوم. گفت: «اِقرأ بِاسمِ رَبّكَ الَّذي خَلَقَ ... » من خواند. او رفت. از خواب برخواستم. گوئي آنچه خوانده بودم در قلبم نقش بسته است. پيامبر گفت: من هيچ كس از مخلوقات خدا را ، چون شاعران و ديوانگان دشمن نمي داشتم، تا آنجا كه نمي توانستم به اينگونه كسان نظر كنم! پيامبر گفت: من در دل با خود گفتم: اين بدبخت( يعني خودم) يا شاعر شده، يا مجنون! اما قريش هرگز چنين صحبت هائي را نشود بازگو كنند، به بالاي كوهي خواهم رفت، و از آن جا خويشتن را به زير مي افكنم، و خود را مي كُشم تا راحت شوم!! از غار حرا بيرون آمدم، و در صدد خودكشي تا ميان راه كوهستاني پايين رفتم. صدايي از آسمان توجهم را جلب كرد. شنيدم كه مي گفت: اي محمد تو رسول خدائي و من جبرئيل ام. پيامبر گفت: سر به آسمان برداشتم. جبرئيل را به صورت مردي كه از افق دور آسمان ايستاده مشاهده كردم. ايستادم تا او را بنگرم بنابر اين از قصد خود كشي باز ماندم. نه قدمي به پيش مي نهادم، و نه پس، و به هر سوي آسمان مي نگريستم، او را همچنان كه در ابتداء ديده بودم مشاهده مي كردم. او رفت، و من به نزد خانواده ام باز گشتم، و پيش خديجه رفتم. روي ران او نشستم، و او را به خود فشردم!! خديجه گفت: اي ابوالقاسم كجا بودي؟ به خدا سوگند، فرستادگان من به دنبال شما سراسر مكه را در نورديدند. پيامبر گفت: به او گفتم: اين بيچاره(اشاره به خودم) يا شاعر شده است يا ديوانه و جن زده! گفت: اي ابوالقاسم، تو را از چنين چيزهائي به خدا پناه مي دهم. خداوند براي تو چنين سرنوشت هائي مقدر نخواهد كرد، با آنچه من در تو از راست گفتاري، امانت داري، و حسن اخلاق، و صله ي رحم مي شناسم. اصولاً چرا چنين سخني مي گوئي؟ اي پسر عمو شايد چيزي مشاهده كرده اي؟ گفتم: آري، و آنگاه حوادث را برايش بازگو كردم. خديجه جواب داد: بشارت باد تو را اي پسر عمو. براين راه پايدار باش (و هيچ گونه شكي به خود راه مده). سوگند به آن كسي كه جان من به دست قدرت اوست، من اميد دارم كه تو پيامبر اين امت باشي. آنگاه برخاست و لباس بر تن آراست، و به نزد ورقة بن نوفل رفت كه پسر عمويش محسوب مي شد. ورقه نصراني بود و اهل دانش، و آشناي با تورات و انجيل. خديجه هرچه از من شنيده بود، بدو خبر داد. ورقه در حالي كه سخت هيجان زده بود، گفت: قدوس است! قدوس است! سوگند به آن كس كه جان ورقه در دست قدرت اوست اي خديجه اگر راست بگوئي، ناموس اكبر(جبرئيل) به نزد او آمده، همان كس كه به نزد موسي مي آمده است. من فكر مي كنم كه او پيامبر اين امت است. بدو پيغام مرا برسان، و بگو بايد در راهش پايدار بماند! خديجه به خانه مي آيد، و به پيامبر سخنان ورقة بن نوفل را مي گويد، و بدين ترتيب فشار فكري پيامبر برطرف مي شود، و دغدغه ي خاطرش از شاعر يا مجنون شدن پايان مي پذيرد. در ملاقاتي كه چند روز بعد ميان پيامبر و ورقه در مسجد الحرام اتفاق مي افتد، ورقه از حالات پيامبر سؤال مي كند، و خصوصيات حوادث اتفاق افتاده را طالب مي شود. پيامبر اكرم آنها را بازگو مي كند. ورقه مي گويد: سوگند بدان كس كه جانم به دست اوست، تو پيامبر اين امت هستي و ناموس اكبر به نزد تو آمده، همان كه به نزد موسي نيز مي آمده است. تو را حتماً تكذيب خواهند كرد و آزارت خواهند نمود، و از شهر و زادگاهت بيرون مي نمايند، و با تو به نبرد برخواهند خاست. اگر من آن روز را درك كنم، تو را چنان نصرت خواهم كرد كه خدا را راضي نمايد. آنگاه خم شد، و پيشاني پيامبر را بوسيد. پيامبر در حالي كه رنج هايش تسكين يافته بود، با حالت ثبات و اطمينان بيشتري به خانه بازگشت!!» [ تاريخ طبري/ ج2/ ص206، سيره ابن هشام/ج1/ ص236، الاكتفاء/ج1/ص263]
(4) روايت عِكرِمَه از عبدالله بن عباس « روزي در حالي كه پيامبر در سر زمين اجياد نزديك صفا به سر مي برد، ناگاه فرشته اي را ديدار كرد كه در افق دور دست آسمان، در حالي كه يك پاي خود را بر پاي ديگر نهاده، ظاهر شده است، و فرياد برمي آورد كه: اي محمد من جبرئيل ام، اي محمد من جبرئيل ام! پيامبر از اين برخورد و ديدار ناگهاني به هراس دچار شد. او هر بار سر را به زمين مي انداخت، اما چون ديگر بار به آسمان مي نگريست، فرشته را همچنان در افق مشاهده مي كرد. بنابر اين بر جاي خود نماند، و با سرعت به خانه نزد همسرش خديجه بازگشت، و براي او خبر حادثه را بازگفت، و اظهار داشت: اي خديجه، من چيزي را مانند اين بت ها، و كسي را مانند اين كاهنان دشمن نمي دارم، اما حالا مي ترسم كه خود كاهن شده باشم! خديجه جواب داد: نه، چنين نيست. اين سخنان را نگو. خداوند هرگز با تو چنين رفتار نخواهد كرد؛ زيرا تو صله ي رحم مي كني و ...» [الطبقات الكبري/ ج2/ص194]
(5) روايت عروة بن زبير « اي خديجه ، من نوري مي بينم، و صدائي مي شنوم. اينك هراسانم كه نكند كاهن شده باشم...» و در روايت ديگري كه عكرمه از ابن عباس نقل كرده چنين آمده است: «اي خديجه، من صدائي مي شنوم، و نوري مي بينم، مي ترسم كه ديوانه شده باشم...» [الطبقات الكبري/ ج2/ ص195] در اين موضوع، روايات متناقض و متعارض فراوان ديگري به چشم ميخورد كه به عنواننمونه، برخي از آنها را ذكر مينماييم: اول: روايتي است كه ميگويد: خديجه، پيامبر را به همراه ابوبكر به نزد ورقة بن نوفل فرستاد؛ آنگاه، پيامبر (ص) بدو خبر داد كه وي، از پشت سر خود، صداي «يا محمد، يا محمد» شنيده، و وحشت زده فرار كرده است. سپس ورقه دستور داد تا مقاومت كند، و آنچه گفته ميشود را بشنود و بعد به او خبردهد. او نيز چنين كرد، آنگاه ندا رسيد: اي محمد، بگو: «بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله ربالعالمين... ولا الضالين». و نيز ادامه يافت كه بگو: لا اله الا الله. بعد، اين را به ورقه خبر داد، ورقه به او مژده داد كه ندا دهنده، همان كسي است كه فرزند مريم را به او بشارت داد. وقتي وفات كرد، پيامبر (ص) فرمود، من آن كشيش (ورقه) را در بهشت ديدم كه بر اندامش لباس حرير بود؛ زيرا به منايمان آورد و تصديقم نمود. [الصحيح من سيرة النبي الاعظم ج2 ص288] دوم: در روايتي آمده است: بعد از آنكه خديجه، قضيه را به ورقه خبر داد، او گفت: وي نبي امت است. و بعد از گذشت مدتي، در حالي كه پيامبر و او مشغول طواف بودند، يكديگر را ملاقات نمودند؛ ورقه از آنچه كه او ديده و شنيده بود سوال كرد، و پيامبر هم به وي خبر داد. آنگاه ورقه گفت: او پيامبراين امت است. [همان ص289] سوم: وقتي پيامبر ماجرا را به خديجه خبر داد، او بشارت داد كه پيامبر اين امت است. و خديجه نيز از «ناصح»، يعني غلام خود، و «بحيرا» راهب، اين خبر را شنيده بود. بحيرا دستور داد تا خديجه، پيش از بيست سال قبل، (شايد منظور، از بيست سالگي خديجه باشد) با او ازدواج نمايد. و پيوسته(خديجه) با رسول الله (ص) بود تا اينكه، غذا خورد و آب نوشيد و خنديد، آنگاه نزد راهب ـ كه نزديك مكه بود ـ رفت و از او پرسش نمود، او نيز همين را گفت. سپس به سراغ ورقه رفت، و او هم همين را گفت؛ امّا وي را قسم داد كه ماجرا را پنهان نمايد، و از او خواست كه (محمد) پسر عبدالله را بهسوي او فرستد تا خود از او سوال كند و بشنود؛ چون بيم آن داشت، (مبادا) آن كه نزد محمد آمده است، غير از جبرئيل باشد؛ زيرا برخي از شياطين، براي گمراه نمودن و ايجاد فساد، خود را بدان صورت نمايان ميسازند، تا آدم خردمند را شيفته خود كرده و او را ديوانه نمايند. خديجه نزد پيامبر (ص) بازگشت و سخن ورقه را براي او بازگو نمود، كه اين آيه شريفه نازل گشت:« ن و القلم و ما يسطرون ما انت بنعمة ربك بمجنون؛ سوگند به قلم و آنچه مينگارند، توبه نعمت پروردگارت ديوانه نيست». امّا خديجه اصرار ورزيد كه پيامبر نزد ورقه برود؛ او هم چنين كرد. ورقه وي را تصديق نمود.تصديق و سخن ورقه درباره رسول الله (ص)، منتشر شد و اين امر، بر اشراف قوم دشوار آمد. چهارم: خديجه از پيامبر (ص) خواست، هنگامي كه ملك بر او نازل ميشود، وي را مطلع نمايد، و او پذيرفت. خديجه (در حالي كه فرشته نازل گشته بود)، دستور داد تا پيامبر در سمت راست اوبنشيند: پيامبر اين كار را كرد و فرشته نرفت بعد، پيامبر را در دامان خود نشانيد، باز فرشته نرفت. سپسدر حالي كه پيامبر در آغوشش بود، پوشش از سر و صورت خود برداشت، آنگاه ملك رفت. بعد خديجه گفت: اين شيطان نيست، بلكه فرشته است؛ پس ثابت قدم بمان و اميدوار باش. [همان ص289] در روايات ديگري آمده است كه... خديجه، رسول الله (ص)، را در زير تن پوش خود قرار داد وسر او را از زير گردن خود بيرون آورد؛ در اين موقع، جبرئيل رفت. و در روايت ديگر وارد است كه: اينكار، به راهنمايي ورقه صورت گرفت. [همان ص289] پنجم: در روايتي نقل شده است: ورقه به خديجه گفت: از او درباره كسي كه بر وي نازل ميشود، سوال كن؛ اگر ميكائيل باشد، هر آينه براي او فروتني و مهرباني و نرمش ميآورد، و اگرجبرئيل باشد، قتل و اسارت خواهد آورد. خديجه از او پرسش نمود و او پاسخ داد: جبرئيل است.خديجه، به پيشاني خود زد. [همان ص 290] ششم: آمده است كه: وقتي به پيامبر (ص)، وحي رسيد، گفت:... اين نفس، (به خود اشارهميكند) يا شاعر است يا مجنون، و اين سخن را هرگز نبايد با قريش در ميان گذاشت؛ اكنون به بالاي كوه ميروم و خود را به پايين پرتاب ميكنم، و خودكشي كرده و راحت ميشوم. فرمود: خارج شدم تا اينكه به وسط كوه رسيدم؛ آنگاه از آسمان صدايي شنيدم كه ميگويد: يا محمد، تو رسول خدايي.سپس روايت ادامه ميدهد: تا آنجا كه پيامبر (ص) به خديجه گفت كه خودش، شاعر يا مجنون است.خديجه پاسخ داد: تو را از اين به خدا پناه ميدهم. بعد، خديجه ورقه را ملاقات نمود و او براي پيامبر، به استقامت توصيه نمود، آنگاه هنگام طواف اورا ملاقات كرد و آنچه گفته شد، بين آنها گفتگو شد. سهيلي و غير او ميگويند: خديجه، از «ورقه»، «عداس»، و «نسطور» در باره قضيه رسول الله(ص) سوال نمود. [همان ص 290] هفتم: در روايتي آمده است: عداس، نوشتهاي (تعويذي) به خديجه داد تا همراه پيامبر نمايد؛ اگر مجنون باشد، شفا يابد و در غير آن صورت، ضرري براي او ندارد. وقتي كه خديجه، با نوشته به سوي او آمد، جبرئيل را با او ديد كه آيات سوره قلم را ميخواند؛ خوشحال شد و او را گرفت و نزد عداس برد. عداس، پشت پيامبر را برهنه كرد و مهر نبوت را در بين كتفهايش مشاهده نمود. [ همان ج 2 ص 291 ] برخي ميگويند: وقتي پيامبر به خديجه خبر داد؛ او هم ماجرا را به «بحيرا»ي راهب نوشت. وبعضي ديگر گفتهاند: كه او، خود به قصد بحيرا سفر كرد تا جريان را از او سوال كند. هشتم: نقل كردهاند: هنگامي كه پيامبر براي پرتاب نمودن خود به بالاي كوه رفت، جبرئيل درمقابلش ظاهر شد و او را به رسالت خطاب كرد و در آن هنگام قلبش آرام شد و اطمينان خاطر پيدا نمود. [ همان ج2 ص290 -291] نهم: روايت نمودهاند: پيامبر، پيش از نبوت در معرض لرزش، تشنج، رنگ پريدگي، چرت زدن، و حالتي كه شبيه بيهوشي بود قرار ميگرفت، و همچون شتر جوان در خواب عميقش خُرخُر مينمود. دهم: در روايتي آمده است: پيامبر (ص)، با مسرت و اطمينان به سوي خانواده خويشبازگشت؛ زيرا امر عظيمي ديده بود. وقتي بر خديجه وارد شد، گفت: آيا آنچه را كه قبلاً گفتم در خواب ديدهام، به تو نشان دهم؟ اينك جبرئيل به نزد من آمد، كه پروردگارم او را فرستاده بود. آنگاه آنچه ازناحيه خداوند براي او رسيد ه بود، و آنچه را كه شنيده بود براي خديجه بازگو نمود. خديجه گفت: اميدوار باش، به خدا سوگند كه او تنها خير براي تو انجام ميدهد. آنچه را از جانب خداوند ميرسد، پذيرا باش؛ كه به درستي حق است. به تو مژده ميدهم كه حقيقتاً رسول خدا (ص) هستي. [همان ص291] آنگاه خديجه نزد عداس نصراني، غلام عتبه بن ربيعه، كه اهل نينوا بود، رفت و از او درباره جبرئيل سوال نمود؛ و او از ذكر جبرئيل در آن سرزمين تعجب كرد. سپس به خديجه گفت كه جبرئيل، امين خدا بين او و انبياست؛ [همان ص 292] انتقاد از روايات آغاز نزول بررسي سند روايات بعثت در روايات بعثت، پنج راوي وجود دارند كه سند اين روايت ها به ايشان مي رسد و آنها سر سلسله راويان هستند. كه عبارتند از: عايشه، عبدالله بن شداد، عُبيد بن عُمير، عبدالله بن عباس، و عروة بن زبير. تاريخ گواهي مي دهد كه هيچکدام از اين افراد در عصر حادثه حضور ندارند؛ زيرا در آن زمان هنوز متولد نشده بودند! چه آنكه: (1) عايشه بنت ابی بکر, در سال 4يا 5يا 6 بعثت متولد شد. [اُسد الغابه7/189] (2) عبدالله بن شداد ليثی, از تابعين است نه صحابه در زمان پيامبر متولد شده ولی صحبت او را درک نکرده و سال 81 در کوفه کشته شد. [تقريب التهذيب1/523] (3) عُبيد بن عُمير, در اواخر عمر پيامبر بدنيا آمده و از تابعين است. [تقريب التهذيب1/544] (4) عبدالله بن عباس, سال دهم بعثت متولد شده ( و ناقل از ابن عباس عِکرمه است که در نظر علمای رجال مردی است دروغ پرداز و ساخته های دروغين خود را به ابن عباس نسبت می داده است.) [اُسدُ الغابه3/291] (5) عروة بن زبير, در زمان حکومت عمر متولد شده و از تابعين طبقه دوم محسوب می شود. [تقريب التهذيب2/19] بنابراين اولين ناقلين حادثه، هيچ يك در عصر وقوع آن حضور نداشته اند، و يك حادثه را جز با حضور در آن، و يا شنيدن از حاضران و شاهدان عيني آن نمي توان نقل كرد. در تمام روايات ياد شده ، ناقل حادثه را بدون واسطه نقل كرده، و در اين ميان تنها عُبيد بن عُمير است كه از شخص پيامبر روايت مي نمايد، و او هم آن حضرت را ديدار و زيارت نكرده است؛ زيرا وي در اواخر عمر پيامبر تولد يافته و از صحابه شمرده نمي شود. لذا چنين نقلي از اعتبار تاريخي و حديثي خالي مي باشد و نمي توان به آن اعتماد كرد. غير از اينكه روايان بعثت در زمان بعثت نبودند، مسائلي نيز در باره آنان گفته شده است كه عدالت و ثقه بودن آنها را نيز زير سؤال مي برد و از اين جهت به روايات آنها نمي توان اعتماد كرد، از جمله: الف: زهري كاتب هشام بن عبدالملك و از اعوان ظالمين بود با علي عداوت و كينه داشت او و عروه در مسجد مدينه علي را دشنام ميدادند در حالي كه پيامبر فرمود: «من سب علياً فقد سبني ؛ هر کس علي را ناسزا گويد مرا ناسزا گفته است » ب: عبدالله بن عمر عروه را منافق تعبير كرده خود عروه مي گويد پيش ابن عمر رفتم و گفتم ما نزد پيشوايان خود مينشينيم سخن آنها را كه خلاف حق است تصديق مي كنيم و قضاوت ناحق آنها را تقويت و تحسين ميكنيم اين كار چگونه است؟ ابن عمر گفت ما در زمان رسول خدا (ص) اين كار را نفاق ميدانستيم: اسكافي ميگويد عروه درباره علي اخبار ناپسند جعل ميكرد. ج: اولاً: عايشه در جنگ جمل رو در روي علي رهبري جنگ را عهدهدار بود. ثانياً: چنانكه گفته شد، عايشه پس از بعثت متولد شده و در آغاز بعثت به دنيا نيامده بود تا بي واسطه آن ماجرا رانقل كند. 2- تناقض روايات تناقض و اختلاف روايات در حدي است كه به هيچ وجه قابل جمع يا اغماض نيست. [تاريخ صحيح اسلام / محمد نيكنام عربشاهي/ ج1/ ص208- 222] [ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ] [ 20:50 ] [ نیکنام عربشاهی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |